کاملاًمحرمانه

حضرت محمد(ص):هرگاه مردم ستمگرى را ببينند و او را از ستم باز ندارند، دور نيست كه خداوند همه آنان را كيفر دهد.

 
بازم شرمنده
نویسنده : محرمانه - ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

دوستان سلام

از وجود صمیمانتون ممنون>از اینکه امدید و من نیامدم >>شرمنده<<

چند وقتی هستش که درگیرم >هم با خودم> هم با دیگران

خداهم که انگار..........

فکر کنم باز باید یک شکوائیه بنویسم>باز باید گله کنم >باز باید از ناملایمات بگم

همیشه شرمنده ی خدا بودم>همیشه گفت خدا ببخشید(همیشه گفتم با مرام هوای ما رو داشته باش)>نمیدونم چرا حالا پر از دردم>شاید خدا داره خوبم میکنه شایدم داره...

یک جورایی میدونم حق شکایت ندارم> اخه >هرکی خربزه میخوره پای لرزشم باید بشینه>اما کاش حال ما به از این بود

اینها رو گفتم تا دوستان از ما دلخور نباشند که چرا به وبلاگشون سر نزدم(و اینکه بگم همینکه >کمی کار به سامان شود به دیدارتان خواهیم امد

با ارزویی دلی شاد براتون>و به امید دیدار

فعلن خدا نگهدار


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سرسخن (13)
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۸
 

دعای کوروش کبیر در حق سرزمین ایران : اهورا مزدا ، این سرزمین را ، این مرز و بوم را ، از کینه ، از دشمن ، از دروغ ، از خشکسالی حفظ کند


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود کهبود 

.بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

)این وطن هرگز برای من وطن نبود(

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران دررویای
خویش‌داشته‌اند.ــ

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی کهدر آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تاهر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)
این وطن هرگز برای من وطننبود(

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست،زند‌گی آزاد است
 

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

)در این «سرزمین ِ آزاد‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نهآزادی(

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تاستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغبرده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگافکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین بهنصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌یبی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدنزر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همهچیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.سیاهپوستم، خدمتگزارشما همه.
 
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروزمحتاج کفی نانم.هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانمکه هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست بهدست می‌گردد.با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوزرعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آنمایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرودمی‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کردهکه هم اکنون هست.آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجویآنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلندو
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحلآفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاد‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاد‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایستبشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزادباشد.سرزمینی که از آن ِ من است.ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان،من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
درریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوانما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگارندارد.از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مانرا آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطنبرای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهدبود!رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان،رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:همه جا را،سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!  

 

شاعر:لنگستون هیوز 

ترجمه: استاد احمد شاملو



 
commentنظر شما؟ ()
 
 
اولین کسب
نویسنده : محرمانه - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
 

در این لحظه بشدت عصبانی می باشم

یعنی واقعا بعضی ها خیلی بی وجدانن

من اصلآ اینجور ادمها رو نمیتونم تحمل کنم

فکر کن طرف چقدر نامرد(به خانمها توهین نشه >منظورم یعنی بی شخصیته)باشه که به حرفش عمل نکنه و بکه >بر بعدن بیا

من همیشه سر حرفم وا میستادم>اگه میگفتم فردا>واقعا فردا عملیش میکردم>نه مثل بعضی ها که حرفشون اندازه ی یک ارزن ارزش نداره>حالا جالبش اینجاس که به خودشون میگن مرد>میگن کاسبقهرخنده

-----------------------

اره دوستان >امروز رفتم پول کاری که دو روز پیش برای اولین بار نصب کرده بودم رو بگیرم>و ان اقای کاسب به اصطلاح محترم از گاو صندوقش واصه ما دسته چک در میاره که بیا چک واصه سه روز دیگه بهت بدم>باورتون نمیشه چنان عصبانی شدم که کمیخجالتنیشخندداد و بیداد راه انداختم که این چه وضعشه قرارمون چیز دیگه ای بود>باید 14 روز پیش پولم رو میدادی >گفتی باشه بعدن بیا نصب>روز نصب قرار بود پول بدی >گفتی بزار دو روز دیگه >امروزم دسته چک در میاره واصه سه روز دیگه>>>>>حی یک چیز میگفتم و یک چیز میشنیدم>جالا خندش اینجاس برا چک برگشتی نشون میده که نیگا من چک برکشتی دارم از سه سال پیش>و شروع کرد به گفتن اینکه تو کاسب نمیشی>منم گفتم اگه به چک برگشتی داشتنه که بابام از تو بیشتر دارهخندهپس بیخودی کلاس ملاس و پول پولو چیز میز نکن

البته اخرش به چک رضایت دادم(اما کاش یک مقدار خونسردیم رو حفظ میکردم و بهتر از کارم و از دلیل عصبانیتم دفاع میکردم)>اما فکر کنم برای تجربه ی اول >بد نبود<حداقل به دعوا نکشید>و انشاالله چکش پاس خواهد شد>چون اصلآ حال و حوصله ی برگشت زدن رو ندارم

اره دوستان اینم از اولین کسب اینجانب

--------------------------------------------

پی نوشت:امروز به یگی از بچه ها کارتم رو دادم که هم شماره ی جدیدم رو داشته باشه و هم بدونه چه کارهایی میتونم انجام بدم>معلوم بود طراحیش رو پسندیده(من خودم طرحو رو پیشنهاد دادمنیشخند)>ولی یک دفعه گفت چرا نوشتی گروه مهندسی............. مگه چند نفرید>منم با خنده جواب دادم انشاالله گروه میشیم بعد شرکت میشیم و..............


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
دید و بازدید
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

سلام

فکر کنم خیلی وقته مطلب ننوشتم>و خوشبختانه  فکر کنم کسی از نبود من غمگین نشده>راستش من تو دنیای واقعی هم دوست دارم اگر نبودم کسی غمگین نشه>اخه اینجوری بقیه کمتر دوچار مشکل میشن>خوبه وقتی هستی همه بخوانت ((همین خواسته در زمان بودن خیلی شیرین تر از غمگین بودن در زمان نبودن هستش))

خب بگذریم>چند وقته بشدت احساس خنگ بودن میکنم

اون از امتحانات دانشگاه >و این هم از دیدار دوستان نا اشنا

اخه میدونیدخندهخجالتتو این دوماه 5-6نفر از بچه های قدیم رو دیدم>اما به زور یادم می امد که اینها کدوم دوستام هستن

اولی رو تو کتابخانه ی دانشگاه دیدم>چند بار به بچه هایی که سر صدا میکردن تذکر داد اما به حرفش گوش ندادن>چهرش خیلی برام اشنا بود>بعد از چند لحظه برگشتم به بچه هایی که سرصدا میکردن تذکر دادم و انها هم خجالت زده کتابخانه رو ترک کردن>بعد رو کردم به همون چهره ی اشنا نگاه کردن و بهش گفتم تو من رو نمیشناسیمتفکربهم نگاه کرد و گفت نهخجالتگفتم مطمئنی >گفت اره >شروع کردم به پرسیدن مکانهایی که امکان هم نشینی مون بوده>اما همه رو گفت نه>غیر از هنرستان که مطمئنم تو انجا هم کلاس بودیم(اما چه میشه گفت وقتی بنده خدا اصلن به مخش فشار نمی یاره

دومی رو تو کتابخانه ی شهر دیدم>برام چهرش اشنا بود>ولی او من رو یادش بود>بند خدا دنبال مدرس ریاضی میگشت>منم گفتم شرمنده من خدم امتحان دارم >فقط شمارش رو داد که اگر کسی رو گیر اوردم بهش معرفی کنم

سومی رو تو صحافی دیدم>چهرش یادم بود اما اسمش و دوره ی دوستیمون رو فراموش کرده بودم>هرچی به مخم فشار اوردم نشد>اخر وقتی داشیم تبادل شماره میکردیم>از هم پرسیدیم

چهارمی رو برای کاری که قرار بود شروع کنم دیدیم>دوست دانشگاهی دوستم بود>هم هنرستانی بودیم ولی اسم هم رو فراموش کرده بودیم(بازم وقت شماره دادم از هم پرسیدیم)

پنجمی رو دیروز جلو کتاب فروشی دیدم >بعد کالی زور زدن یادم امد که زمان کنکور تو کتابخانه  با هم اشنا شده بودیم

ششمی رو هم دیروز جلو مغازش دیدم>نزدیکای افطار بود و با کلی اسرار من رو تا خونه رسوند تو راه از کارش گفت و از اینکه تا دیپلم بیشتر نخونده>همونجا با کلی تیز بازی میخاستم مفهمم کجا باهم بودیم که به یه نتایجی هم رسیدمخندهنیشخندخجالت

 

اره دوستان خیلی بده ادم اینجوری ضایع شه>تا حالا زیاد پیش امده که دیگران گفتن تو خیلی اشنا میزنی>من هم گاهی وقتا زدم تو پرشون که اره همه همینو میگن>گاهی وقتام دونبال وجه اشتراک گشتم>گاهی وقتها هم اگر اشنا بوده سریع صمیمی باز در اوردم>تا یک کم وقت داشته باشم یادم بیاد طرف کی بوده

-------------------------------

امروز یاد گذشته ها کردم>شروع کردم به خوندن نظرات قدیم وبلاگم>به چند تا از بچه ها سر زدنم >بعضی ها که کلن وبلاگشون رو جمع کرده بودن>از رفتن بعضی هرچند خیلی وقت بود هم صحبت نشده بودیم >ولی کلی دلتنگ شدم>یکیشون وبلاگ نیمه روشن بود که کلی باهم کل کل داشتیم>یادش بخیر

هر کسی هرجا هست خوش و خرم باشه

راستی چند وقت هست یک نیمچه شرکتی افتتاح فرمودیم >سه روز نشده>شریکم گفت اخلاقش بهم نمیخوره و میخواد جدا شه منم گفتم باشه>دو روز پیش هم پدر محترمه قسط اجاره دادن دفتر اینجانب رو داشت که باز این جانم با کمال ارامش گفتم باشه(یعنی ته دلم گفتم شاید هنوز برام زوده(گفتم اصلآ هرچی خدا میخواد))اما دیشب خبردار شدم که مستاجر دفتر اینجانم از اجاره کردن انصراف داده و انگار خدا میخواهد ما ادامه بدیم

برام دعا کنید

پی نوشت :به طور کاملآ اتفاقی (دید و بازدید)نام کتابی از جلال ال احمد هستش که چند شبه دارم میخونم>داستانهای جالبی داره(تا حالا 4 تاشو خوندم به نظر من که بیشتر تو مایه های نقد دینداری مردم ایرانه)بعضی از جاهاش یک جوریه ؟

تا دوباره دیدار >خدانگهدار


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
مرا هم اهلی...........
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸
 

روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن..."
- علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می‌گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:
- در سیاره دیگری است؟
- بله.
- در آن سیاره شکارچی هم هست؟
- نه.
- چه خوب!... مرغ چطور؟
- نه!
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی‌عیب نیست.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
- بیزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:خیلی غم انگیزه که ادم دونبال دوست بدوهافسوس

 


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
علی=عدالت
نویسنده : محرمانه - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥
 

تولد مردی و انسانیت >بر انسانهای خوب مبارک


 
commentنظر شما؟ ()