کاملاًمحرمانه

حضرت محمد(ص):هرگاه مردم ستمگرى را ببينند و او را از ستم باز ندارند، دور نيست كه خداوند همه آنان را كيفر دهد.

 
بخواب کوچولو
نویسنده : محرمانه - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
 

خیلی ارامش بخشه>و برای من گریه اور>نمیدونم چرا وقتی میشنوم<خیلی دلم میخواد گریه کنم

ایا شما هم با این صدا خاطره دارید؟

وقتی بهش گوش میدهم_یک جورایی دلم میگیره<میگم کاش من هم همینقدر کودکانه میبودم<همینقدر ارامش میداشتم

ای کاش:خواب سنجاب رو احساس کنم<روی مهتاب رو ببوسم>عشق کودکی رو بچشم

+++ببخشید مطلب رو نیمه کاره میگذارم+++

چند خط دیگه نوشتم >داشتم مثل بیشتر مواقع که احساساتی میشم گله شکایت رو شروع میکردم>که با خودم گفتم بسه/بگذار حال خوبتون رو خراب نکنم<بگذارم از این اهنگ لذت ببرید

و میخوام یک پیشنهاد جالب بدهم<شایدم عجیب>میخوام حس با هم بودن_عضو یک گروه کوچک بودن رو احساس کنیم

میخوام بهتون پیشنهاد بدم که<بیاید همگی _تو شب یکشنبه(1389/4/3) سر ساعت نه شب _بعد از شنیدن این اهنگ _بخوابیم<و فرداش بیایم و هر خوابی رو که دیدیم و هر اتفاقی که برامون افتاد رو تعریف کنیم

امیدوارم نگی چه بچه گانه و امیدوارم شما هم با من همراه بشی<تا لذت داشتن یک گروه کوچک رو احساس کنیم

پی نوشت:

1_میدونم بعضی ها قبل از 2نصف شب خوابشون نمی یاد>خوب فقط سعی کن بخوابی>و همون چیزها رو تعریف کن

2_اگه نمیدونید این چه اهنگی هستش>باید بگم که_این موسیقی تیتراژ قصه ی کودکان هستش که سر ساعت 9 شب از رادیو سراسری پخش میشود>زمانی که من بچه بودم>و حالا کودکان ایران از این  صدا محروم هستند

3_تو خارج برای خودکوشی دسته جمعی  _شروع میکنند به دادن چنین فراخوانهایی<لطفآ نگید این پیشنهادت خیلی مسخرس

4_من هم باید کلی دلیل بیارم که بگذارن ان ساعت بخوابم_لطفآ شما هم یک کارش بکنید دیگه

 


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر
نویسنده : محرمانه - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

سلام

نمیدونم شما چقدر به تاریخ باستان علاقه دارید_من که بی نهایت>غیر مکنه یک جا حرف از تاریخ بشه<و من شش دانگ حواسم رو به اون موضوع ندهم

ولی یک چیزی که برای خودم عجیب بود_تا حالا متن کامل < منشور حقوق بشر کوروش کبیر رو  نخونده بودم<واقعآ مایه ی شرمندگی هستش

متن زیر رو از یک وبلاگ که متنی مشابه وبلاگهای دیگر داشت و متاسفانه حالا اسم ان وبلاگ یادم نیست <استخراج کردم

<<<به امید اینکه از گذشته بیاموزیم و اینده ای روشن بسازیم>>>

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... نوه کوروش، شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش، شاه بزرگ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک خدای بزرگ، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. برده داری را بر انداختم، به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، باشد که دلها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند... من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. من به تمام سنتها, و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم، احترام می‌‌گذارم. همه ی مردم درکشورها و سرزمینهای زیر فرمان من در انتخاب دین, کار و محل زندگی آزادند. تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال و داراییهای دیگری را با زور تصاحب کند. اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند. هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شده‌اند تنبیه شود. من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را میگیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاههای آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.

 

پی نوشت:خیلی وقت پیش وصیت نامه ی کوروش کبیر رو خواندم<بهتون توصیه میکنم حتمآ بخونیدش<پر از میهن پرستی و پر از دانایی است


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سرسخن (4)
نویسنده : محرمانه - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

شایستگان چهره ایی گشاده دارند ، نگاهی مهربان ، دستی نوازشگر و نوایی پندآموز

(ارد بزرگ)


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
مانده ام
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
 

در اتفاق مانده ی امروز _ مانده ام

در ماندن دوباره ی هرروز _ مانده ام

باید بگویم این همه تکرار مال چیست؟

در پاسخ دوباره و _تکرار _مانده ام

 

پی نوشت:هرکس امروزش با دیروزش یکی باشد مسلمان نیست<حضرت محمد(ص)


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سرسخن (3)
نویسنده : محرمانه - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
 

اگر دین نداری ، ازاده باش

امام حسین علیه السلام


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سهمی کوچک
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

فکر کن >با یکی جنگیدی>زد کلی از عزیزات رو کشته و تو رو اسیر کرده>بعد از تو می پرسه>چیکار کنم خدا من رو ببخشه>و تو راهنماییش میکنی تا خدا ببخشدش

فکر کن >ناموست رو دارن با زنجیر هر طرفی میکشن و تو ...

فکر کن >تو جشن اسیریت شرکت کردی>و باعث شدی حتی دوستان دشمنت_دیگه دوستشون رو دوست نداشته باشند

دیگه چی بنویسم>لطفآ شما هم به این فکرکن ها اضافه کنید >تا با هم یادی یا بهتر بگم >بزرگداشتی از یک انسان بزرگ داشته باشیم

پی نوشت:نمی دونم شما کی داری این مطلب رو می خوانی>اصلآ چه مذهبی _چه اعتقای داری_ولی حتمآ داستان کربلا و سرانجام ان رو شنیدی_هرچی حس کردی بنویس >هر زمانی داری مینویسی مهم نیست>من دوست دارم تو هم دستی در این مطلب داشته باشی>هنوز فکرکن های زیادی میشه نوشت>هر معلوماتی که داری> بیا و سهیم شو>حتی با مضمون تکراری>مهم بودن توست >و یاداوری ی مهربانی ی یک بزرگ مرد

امیدوارم رومو زمین نندازی>و امیدوارم نگی این کارها جانماز اب کشیدنه


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
بچه بودم>شما ببخش
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
 

بچه که بودم

همه چیز رو ساده می دیدم

کار مهمی نکرده با داداشش وایستاده>کار مهمی نکرده اب نخورده>کار مهمی نکرده که ادم خوبی بوده ،چون پسر امام بوده

اما کم کم فهمیدم >او>انسان بزرگی بوده>او لایق عشق ورزیدن>چون او تمام ،محبت بود

بچه که بودم با خودم میگفتم>اگر من هم تو کربلا می بودم>حتمآ مثل ان بزرگان رفتار میکردم>جلو تیرها  ، وامیستادم ، و...

اما بعد فهمیدم>خیلی مردانگی میخواد>تا ادم جلو چند هزار انسان بی وجدان>لحظه ای پا پس نکشه>خیلی باید عاشق خدا باشی<خیلی

پی نوشت:هنوز داره به حضرت عباس(ع) ظلم میشه>> ابوالفضل عباس بن علی بن ابیطالب>>بخاطر صورت زیبا شد>باب الحوائج؟


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
کافری به نام قران
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

او کافرست>او یک خارجیست>او بر امیر المومنین شوریده است >او...

اره او بر اسلام شما کافرست

او بر بت شما کافرست

او مثل شما مسلمان نیست

ولی ایا شما نمیدانید یا لازم ندارید بدانید

او مسئول اقتدار خداوند است

او پسر قران ناطق است

او پاره ی تن رسول مهربانیست

او خود ازادیست>ازادی ز هر پلیدی

شما بر طبل نادانی بکوبید و باز در روز عاشورا غسل شهادت بگیرید>شاید تیغ محبت او بر تن بیمار شما شفایی باشد


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سرسخن (2)
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین                                           تا ببویت ز لحد رقص کنان برخیزم

(حضرت حافظ علیه الرحمة)


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سرسخن (1) >ویژه ی مبعث حضرت محمد(ص)
نویسنده : محرمانه - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

بخوان به نام پروردگارت که آفرید ، آن خدایی که آدمی را از خون بسته بیافرید . بخوان(قران را) و پروردگار تو کریم ترین است ؛ آن خدایی که بشر را علم نوشتن به قلم آموخت ؛  به ادم انچه نمی دانست تعلیم داد .<سوره ی مبارکه ی العلق>ایه ی1_5


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
جیر جیر نکن >> حالا وقتش نیست
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

ساعت٢نصف شب بود>از موقع امتحانات اخر ترم_عادت کردم بعدازساعت١٢خواب باشم

بگذریم>ان ساعت غرق خواب شیرین بودم که>یک دفعه صدای جیرجیر بلند شد_بابا بی خیال چی شده_این صدا از کجاس_فایده ای نداشت صدا قطع بشو نبود

صدای جیرجیرک بود_این صدا برام نوستالژی خاصی داره>یاد خانه و باغ پدربزرگ می افتم>یاد کودکی >یاد شیرینی ی ازادی

اما این صدا خیلی نزدیک بود_تغریبآ دو متر فاصله>ان هم از(بهار خواب)می امد_میدونیدکه صدا از بهارخواب یک جورایی اکو میشه

یعنی یک فاجعه ی بزرگ به حساب می یاد  غیر قابل تحمل _که ادم رو مجبور مکنه _ حتی از نوستالژیهاش هم بگذره

دستم رو از پنجره ی اتاق خوابم بردم بیرون و کلید لامپ رو روشن کردم>صدا قطع شد>محل صدا رو نگاه کردم_بله ان گوشه داره شاخکاش رو بالا پایین میکنه>یک نایلون فریزر دستم کردم و رفتم سراغش>خیلی تلاش کرد تا نگیرمش_اما یک بار جستی جیرجیرک_دوبار جستی_جیرجیرک_بالاخره مشتی جیر جیرک>نایلون رو محکم بستم و امدم از بهار خواب و بعد اتاقم بیرون_داداش بزرگم هنوز بیدار بود_بچه که بودیم متخصص گرفتن جیرجیرک بود_رفتم بهش نشون دادم_گفتم ببین این جیرجیرکه _اخه تا انجایی که یادم بود_جیرجیرک سبز رنگه_گفت اره جیرجیرک هستش_خواستم نگهش دارم تا وقتی رفتیم باغمون _انجا ولش کنم تا با خیال راحت هرچی دلش خواست جیرجیر کنه_اما باخودم گفتم نکنه حیونی تو نایلون خفه شهنیشخندخونش بیفته گردن من_پس تصمیم گرفتم ازادش کنم_رفتم طبقه پایین_خیلی عجیب بود همه خواب بودن_حتی پدرم که به این صدا حساس بود

برقهای حیاط  رو روشن کردم و رفتم دم در_وسط کوچه_ان موقع شب اگه کسی من رو میدید_یعنی چه فکری میکرد

خواستم هرچه بیشتر از خانه مون دورش کنم اما گفتم بقیه هم گناه دارن بذار وسط کوچه ولش کنم_هرجا خواست بره_نایلون رو پاره کردم و جیرجیرک رو انداختم بیرون

حیونی رفت سمت دیگه ی کوچه و از خانه ی ما دور شد>خداخیرش بدهماچ

پی نوشت:سال پیش _پدرم بعد از عمل قلبش _خیلی به این صدا حساس شده بود_یک شب من رو مامور کردن که برم جیرجیرک پر سرصدای حیاط رو نابود کنم_من گفتم چندشم میشه و فقط مسئولیت شناسایی رو برعهده گرفتم_عملیات خیلی زود با شناسایی من به سر انجام رسیدنیشخندو فکر کنم مادرم_ان حیوان بی زبان رو به دیار باقی فرستاد


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
شاید یک دغدغه
نویسنده : محرمانه - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
 

کلاس تعطیل شده بود

دستامون تو دست هم بود و داشتیم از پلهای دانشکده می امدیم پایین

رو پاگرد پله یک دفعه وای ایستاد>نگاهش به پایین بود_بچه ها رو نگاه میکرد_گفت اقای محرمانه_فردا روز که جنگ بشه_فکر نکنم جوانها بتونن کاری بکنن

دقیق یادم نیست بهش چی گفتم_فکر کنم گفتم_نه استاد _اگه پاش بیفته تو جنگم هستیم _مارو اینجور نگاه نکنید _ و ...

نمیدونم به پاسخش ایمان داشت یا نه_چون بعد از جواب من گفت_اره شما جوانها حتمآ می تونید بجنگید

؟!؟!؟!>منظورش چی بود

پی نوشت:ترم یک باهاش کلاس داشتم_اصول سرپرستی بود_ان ترم اولین بار و اخرین باری بود که دیدمش_استاد جالبی بود_میگفتن توی  یک جای یک کاره ی هستش _دوسال بعد شنیدم _شده رئیس اموزش پرورش شهرستان


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
دلیل
نویسنده : محرمانه - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
 

حسی برای عاشقی_ به دلیلی_نداشتم                        یاد تو را درون دلم _من_نکاشتم

از من برو _که از تو دلیلی _نخواستم                            شاید که باز _از تو دلیلی_نداشتم

 

>))محرمانه((<


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
تو ازاد می شی
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
 

مگن اگه تمام نتایج رو درست پیشبینی کنه_ازاد میشه>یعنی برمیگرده تو دریا_شایدم اقیانوس

برای همین دیگه دوست دارم هرچی میگه درست از کار دربیاد_اصلآ از اولش بی خودی باهاش چپ بودم

این دفعه وقتی المان _ اروگوئه رو شکست داد_اصلآ ناراحت نشدم>چون این پیروزی او هم بود_او یک قدم به ازادی نزدیکتر شده بود

امشب معلوم نیست_کی قهرمان میشه_فقط امیدوارم او ازاد بشه

هرچند من نظرم بیشتر هلند بود_ولی اگه (هشت پا)ی عزیز پیشبینی کرده_اسپانیا برنده میشه_من هم میگم امیدوارم اسپانیا برنده شه

به امید ازادی تمام دربندشدگان

بدرود


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
هییییییی تعطیل شدیم هیییییییییییییی>هورا ! ! !
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
 

واقعآ حس تعطیل شدن_حس شیرینی هستش>البته در بعضی موارد

بچه که بودم هر وقت مدرسه رو تعطیل میکردن_کلی خوشحال می شدم>کلآ همه خوشحال می شدن_شما چی؟

اخر سال که می شود_بعضی ها شروع میکردن به ایجاد ائتلاف_از فردا نیاین ها_اصلآ قسم بخوریم که از فردا نیایم_بعضی از احمقها هم _یک فهش می دادن_و میگفتن هرکسی فردا بیاد _این فهش نسار همون نفر

حتی تو دانشگاه هم این وضع وجود داشت_و داره

اخر هر ترم انگار همه بچه میشن_اقا نریم سر کلاس اقا فلان کنیم_و...

اما برای من دانشگاه فرق داره _من هروقت هر کاری دوست دارم انجام می دم_یعنی مثل دوره های قبل نبود که _بابقیه بی دلیل همکاری کنم_اگر برام سود داشت باهاشون موافقت میکردم _و اگر نداشت من تنهایی میرفتم سرکلاس و باعث می شدم کلاس تشکیل شه

روز اخر یکی از کلاسها بود_همه مخالف و من موافق کلاس بودم_رفتم یک جایی ایستادم که استاد من رو ببینه_وقتی با استاد سلام علیک کردم_رو کردم به بقیه_گفتم_دیدی استاد من رو دید_نمیتونم نرم سر کلاس_شما خود دانید_بعد از من همه مجبور شدن بیان سر کلاس و بلند بلند قر میزدن_استاد روش به وایت برد بود>پاشدم رو به بچه ها>کسی رو مجبور نکردن بیاد سر کلاس_هرکسی دوست نداره بره بیرون_اگرم جراتش رو ندارید_ساکت باشید

جالب بود_استاد برگشت یک نگاه کرد _و خودش رو به ان راه زد_و گفت چیزی شده_من هم گفتم_نه بعضی ها چرت و پرت میگن_و همه تا اخر ساعت نشستند>روز جالبی بود

خب از خاطرات بگذریم_امروز و فردا به لطف اقای احمدی نژاد تعطیل گردید

به همه کارمندان زحمتکش و خدوم میهن بیدار و اگاه تبریک میگم_امیدوارم شیرینیش به دلتون بچسبه_انگار کلاسهای من هم تعطیل شده _ صبح بهشون زنگ زدم_با یک حالت در همیخمیازه جواب داد>اقا تعطیله >انگار نگهبانه  از خواب پریده بود

من میگم حالا که برای گرما تعطیل میکنند و  بینول تعطیلین رو هم تعطیل میکنند_این ۶روز بین این جمعه تا ان جمعه رو هم تعطیل کنند_تا به ملت بیشتر خوش بگذره>اصلآ اگر دقت کنید _نه که_ما ملت هر روز مثل ... کار میکنیم _واقعآ به این ٧روز تعطیلی نیاز پیدا میکنیم

ولی از شوخی گذشته این جور تعطیلی ها کمر کشور رو خواهد شکوند_من که میگم این اثرات تحریم های بین المللی هستش_همانهایی که اقای احمدی نژاد خیلی به بی اثریشون تاکید دارن


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
رسول مهربانی
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩
 

فکر کنم زیاد مطلب مناسبتی ننوشته باشم

عمدی در کار نبوده

می خواهم خیلی کوتاه از انسانی مهربان صحبت کنم_کسی که همیشه ازیت شد_وشاید هنوز هم دارد رنج می باشد

از محمد بن عبدالله(ص)_رسول خدا>از کودکی طعم یتیمی را ، و شاید از 40سالگی ،تا اخر عمر  ، طعم ناجوانمردی ، تمسخر ، و...  افسوس را در زمانهای مختلف چشید

افسوس می خورد برای انسانهایی که نمی دانند_و یا نمی خواهند بدانند_تا جایی که خدا به او فرمود_تو  پیام من را بیان کن_بعضی ها مهری بر قلب دارند نا گشودنی

من نمیدانم چطور میشود کسی این چنین انسانی را _جنگ طلب و دینش را غیر دموکراتیک بنامد

باورتون نمیشه _روزی در میان بحثی که با شخصی که عقاید عجیب داشت  _این ویژگی را برای ان انسان مهربان بکار برد_و من مجبور شدم_به او ثابت کنم در اشتباه است _تا شاید فردای قیامت _کمی از بار گناهانم سبک شود

ان فرد میگفت به موسوی رای داده _عضو بسیج بود_و دوست دار هفته نامه ی بود که مدام از سران فتنه سخن میگفت_و مردم را به مقابله با شکست خوردگان ریاست جمهوری دعوت میکرد>این همه تناقض برایم غیر قابل باور بود

و امیدوارم این گونه عقاید _ساخته ی فکر خود او باشد و نه  ساخته ی دست افرادی که به دونبال رسیدن به منافع خاص هستند

پی نوشت:

1_من گفتم حضرت محمد شاید هنوز در رنج باشد _ چون فکر میکنم ایشان همیشه از حال مسلمان با خبرند _و غمگین می شوند وقتی می بینند من و شاید امثال من هنوز پر از اشتباهند

2_گفتم شاید _چون نظر شخصی خودم بود


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
با مناسبت
نویسنده : محرمانه - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩
 

سلام

همانطور که می دانید _این وبلاگ جدیدم هستش

خواستم با یک مناسبت خوب این وبلاگ رو بهتون معرفی کنم_تقویم رو نگاه کردم دیدم ١٩_ عید مبعث هستش_و خب_یک روز خوب می تواند باشه برای ادامه ی  اغاز شروعی دوباره

کلی زحمت کشیدم اوهتا تونستم این وبلاگ رو سر پا کنم_برای اینکه شما راحت تر بتونید به وبلاگم سر بزنید_این همه زحمت کشیدم هااااااااااااااااااوه

امیدوارم بیشتر از گذشته_ من و وبلاگم  رو نقد کنید>البته می توانید نقد تخریبی هم داشته باشید>ولی خدا رو خوش نمی یاد >سعی کنید بی معرفت نباشیدچشمک

سالها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

سایه ای بردل ریشم فکن ای گنج روان

که من این خانه بسودای تو ویران کردم

نقش مستوری و مستی نه بدست من و تست

انچه سلطان ازل گفت بکن ان کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هرچه کردم همه از دولت قران کردم

گر بدیوان غزل صدر نشینم چه عجب

سالها بندگی صاحب دیوان کردم

>>))حضرت حافظ((<<


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
تقدیم به...
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

دارم حساب می کنم _که امروز_ مرده ام

شاید برای انکه_ چو هر روز _خورده ام

دردی ندارد این همه درمان برای من

مسئول اقتدار  خداوند _ بوده ام

از زادگاه ظلم تو امروز_میروم

شاید کنار_حور و پری هم_نشاندنم

>))محرمانه((<


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
من همیشه در حال تعجبم
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 

همین دیروز بود انگار

زدم کانال یک ایران>مصاحبه ی اقای احمدی نژاد با یک رسانه ی خارجی بود انگار

تو صحبتها_ اقای احمدی نژاد گفت ما دوست داشتیم سازمان ملل  علیه ما قطعنامه صادر کنه_تابه مردم جهان ثابت بشه که _شواری امنیت نا عادلانس<(امیدوارم عین صحبتها رو نوشته باشم_چون دوست ندارم فردا روز _به جرم تحریف صحبتهای اقای احمدی نژاد_گرفتار بشم)

قسط سوال پرسیدن ندارم_فقط می خوام بگم _تفلکی این (اردوغان) و ان(لولا داسیلوا)که این همه راه_ حلک_حلک امدن ایران_تا زیر برگه ای رو امضاء بزنند_که بر علیه ایران قطع نامه صادر نشه _ولی نمیدونستند که در دل اقای احمدی نژاد چی میگذره

و باز هم تفلک جناب اردوغان که_ان همه_هی به اوباما_گفت   no_no و...>کاش می دونست اقای احمدی نژاد بدش نمی یاد قطع نامه علیه ش صادر شه_تا حداقل یک امتیاز بیشتری از اوباما میگرفت_و کلی منفعت به جیب می زد

پی نوشت_هر چند بعید می دانم کسی نداند(اردوغان =نخست وزیر ترکیه <دوست برادر و همیشه در صحنه ی ما می باشد)و (لولا داسیلوا =رییس جمهور برزیل<دوست تغریبآ جدید و مستکبر ستیز ما می باشد)


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سوار بر احساس بی دلیل
نویسنده : محرمانه - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
 

دوباره در پی زیباییم _همین کافیست

بیا به من_ بدلیلی _نشان بده ساقیست

نگاه کرده ام از شرق میکند _پرواز

میان حاله ی ابری_مثان یک ساقیست

چگونه باعث تعظیم می شود _ایا؟

مگر نه انکه میان هزار هم بازیست

هنوز در پی یک اتفاق_ می گردم

نشان بده که کجا_جایگاه این شادیست

سکوت کردم و _او_ میرود _همین حالا

غروب هم به دلیلی_ کنون پر از شادیست

 

پی نوشت:بی دلیل دوست داشتم یک( فل بداعه ) بنویسم>شرمنده از اشکالات


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
در افریقا>دماغها سوخت
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

ما که بچه بودیم>تو بازی هرکسی _جرزنی میکرد_اگه حالشو داشتیم و  زورمون بهش میرسید که مشکلی نبود_اگر همسن بودیم یا زورمون بهش نمیرسید>و اینکه نمیشود برای هر بازی _همیشه دعوا کرد>می گفتیم _(تقلت می یاد)>فکر کنم درست نوشتمش

یعنی اینکه خدا نمی گذاره تو با تقلب برنده شی>حتمآ چون دروغ گفتی یا نا جوانمردانه رفتار کردی >حتمآ خدا تو همینجا نشون میده تو بر حق نبودی

حالا این شده حکایت جام جهانی:

این فرانسوی ها فکردن با گفتن دست خدا بود_دست خدا بود(مشکل حل میشه)>نه عزیز من _دیدی تقلت امد_حذف شدی به چه ابروریزی>فقط تفلکی ایرلند

این ایتالیا فکر کرد باز میتونه با نامردی قهرمان شه>حذف شد تا خدا نشون بده 4سال پیش حقش نبود>تفلکی زیدان کاش بهش فهش نمیدادند

حالا گذشته از اینها_خیلی جام _جالبی شده ها>خیلی دوست داشتم (انگلیس_ارژانتین_پرتغال _کره شمالی_کره جنوبی_ژاپن)حذف شن>چندان وقت فوتبال نگاه کردن رو نداشتم_وقتی نتیجه رو از بقیه می شنیدم_و میگفتن فلان تیم حذف شد_کلی ذوق میکردم

فقط کاش این المان قهرمان نشه_از بین بقیه_زیاد فرقی نداره_البته با هلند بیشتر موافقم

شاید پدرم تا یک حدی درست بگه_هر وقت بیکاره و میبینه ما فوتبال نگاه میکنیم میشینه کنارمون_و تماشا میکنه>بعضی وقتا میگه>باباجان این فوتبال همش شانسیه_نگاه کن چجوری توپ الکی رفت تو گل>البته فوتبال یک علمه_اما این جام جهانی _نشون داد که _حرف پدرم _خیلی هم بی ربط نیست

البته یک درسی هم  میشه از تیم فرانسه گرفت ان هم اینکه_ادم نباید دونبال چیزی که حقش نیس باشه _وگرنه ابروریزی  ی بیشتری در انتظارش خواهد بود>حالا همه فرانسه رو مسخره میکنن_که دیدی با ابروریزی رفتی جام جهانی و با ابروریزی ی بیشتری بر گشتی


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
سلام
نویسنده : محرمانه - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

سلام

امروز این وبلاگ رو ایجاد کردم

تا خوانندگانم  در تایپ ادرس وبلاگم _کمتر دوچار مشکل شوند و راحت تر ادرسش رو به خاطر بسپارن

تصمیم دارم این وبلاگم رو همزمان با یک مناسبت فرخنده _به بقیه معرفی کنم

نزدیکترین مناسبت زیبا>روز مبعوث شدن حضرت محمد(صلی الله علیه واله و سلم)به پیامبری هستش>یعنی ١٣٨٩/۴/١٩

سعی میکنم تا ان روز تمام مطالب ادرس وبلاگ قبلیم رو به اینجا انتقال بدهم>البته احتمالآ فرصت نداشته باشم که نظرات رو هم انتقال بدهم

بگذریم:

امیدوارم از این به بعد _ دلیلی برای نوشتن مطالب غم انگیز نداشته باشم

با ارزوی بهترینها برای شمایی که داری این مطلب رو می خوانی

خدانگهدار

 


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
? ! ? ! SPIDER - MAN
نویسنده : محرمانه - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

جمعه رفتیم روستای پدری_همه رو مجبور کردم بریم توت خوردن>غیر از پدرم که میگفت _توت پیدا نمیشه_خستس و میخواد بخوابه

>>من عاشق توتمخجالتان هم از روی درختنیشخند_اصلا اخر بهار کیفش به توت خوردنه<<

سوار درخت شدم _دیگه اخراش بود(لعنت بر این امتحانات)_هر شاخه ای_ یکی دو تا بیشتر نداشت(یاد شاخ های استاد(شبکه هوایی)افتادم>بنده خدا کلی تعجب کرده بود و فقط میگفت:خیلی خوبه _برای اولین بار خیلی خوب رفتی بالا تیر و...)انگار من رو دست کم گرفته بود_ نمیدونست از بچگی انقدر سوار این درختای بیچاره شده بودم که دیگه برام اب خوردن بود_از انجا برم بالا

یک دفعه صدای تریک امد>انگار شاخه داشت میشکست>دستم رو محکم گرفتم به شاخه ی بالایی_چند سانت امدم عقب>اما دیگه فایده ای نداشت_سقوط

بله داشتم سقوط میکردم_زیر پام چیزی نبود_شاخه ها هی خم میشدن_و من مدام شاخه ها رو عوض میکردم_کسری از ثانیه طول نکشید_همه داد میزدند_مادرم_خواهرام_برادرام میدویدند_داییم_همه جا سر صدا بود_و من شاخه ها رو دست به دست رد میکردم و هنوز زیر پام چیزی نبود

دیگه شاخه ها خم نمیشدند_اما هنوز سر و صدا بود>افتاد _داره می یفته>برای اینکه بقیه رو اروم کنم_پریدم پایین_داداش کوچیکم کنارم بود_ یک جورایی شکه بود_نگاش کردم و خندیدم_گفتم اتفاقی نیفتاده >مثل( اسپایدر من) آمدم پایین_چیزی نشده_خنده به لباش امد_گفت: مثل اسپایدر من_گفتم اره مثل اسپایدر من

رفتم سمت بقیه_خواهرام وداداش بزرگم _هنوز شکه بودن_و با بهت بهم نگاه میکردن_مادرم _با لهنی عصبانی و البته خوشحال: خدا بهت رحم کرد_ببین کی و کجا _کار خوبی انجام دادی _خودش نگهت داشت_اگر می یفتادی پایین... _و بقیه شروع کردن به تکرار حرف مادرم>و من مدام میگفتم مثل اسپایدر من امدم پایین...

وقتی توتهای لب شاخهای شکسته رو دیدن_مادرم رو کرد بهم و گفت _مثل بچه کوچولوها توت جلو چشماتو گرفت _نفهمیدی کجا میری>نی نی کوچولو_و من از خجالت سرخ و سفید میشدم>و فقط میگفتم _نخیر اینجور نیست_و بقیه میخندیدند

پی نوشت:

1_بعد از ارام کردن بقیه رفتم محل سقوط رو نگاه کردم تا بفهمم چرا بقیه انقدر شکه شدن >ارتفاعی 4متری_روی زمین پر از شاخه های بزرگ و کوچک درختان قطع شده_ و داییم گفت اگر روی انها می افتادم _شاخها حکم نیزه پیدا میکردند_و بدنم رو سوراخ_ سوراخ می کردن

2_هر چند کلی مسخرم کردن اما همشون مدام میگفتن _افرین واقعآ خونسرد امدی پایین_هر کسی اینطور نمیتونه باشه

3_اولین باری بود که _به جای مرد عنکبوتی_میگفتم _اسپایدر من>برای من فارسی گوی_ این واقعآ عجیب بود

4_تو راه برگشت با خودم فکر میکردم >یعنی من چه کار خوبی انجام داده بودم


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
ماجرای دو sms _ قسمت دوم(ناشناس عجیب)
نویسنده : محرمانه - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠
 

سلام_ماجرای پیامک دوم>کمی عجیبه>شاید کمی غیر متعارف>اصولآ من مثل ادمیزاد رفتار نمیکنم>شاید هم برعکس

ماجرا رو داشتم براتون مینوشتم _با اینکه  نزدیک یک چهارمش هنوز مانده بود ولی 2برابر طولانی ترین مطلبی شده بود که تاحالا تو وبلاگم قرار دادم >یک حسی مانع از نوشتنم شد _مانع از این شد که بگذارم تا شما هم دقیقآ بدونید چه شنیدم _چه گفتم _چه احساسی بود و...>حرفهای غیر اخلاقی در بین نبود اما >حسم گفت نیازی به خوانده شدن ندارد_شاید چون فکر میکردم شما احتمالآ تجربتون از من بیشتر هستش>>>>>>از این بابط بسیار شرمندم که قبل از این _صحبت از ان ماجرا کردم _ولی حالا مجبورم به خلاصه ای کوتاه بسنده کنم>عمدی در این کار نیست_فقط دوست دارم برای حسم ارزش قائل شوم

دوشنبه 31خرداد _ساعت نزدیک 24نیشخنددیگه کم کم انگاروقت خواب بود_موبایلم رو برداشتم تا برم تو اتاقم>یک پیامک با شماره ای نااشنا که پر از عدد 3بود در ساعت22:9:50دریافت شده_بازش کردم>lotfan ba man tamas begirid<یعنی کی میتونه باشه(یکی از دوستاس یایکی از بچه های غریبه ی دانشگاس که با زحمت شمارم رو گیر اورده و  جزوه میخواد_شایدم یک اشنای قدیمیس)که احتمالآ طبق معمول شارژشون تمام شده و من باید ولخرجی کنم>دیر وقت بود_پیامک زدم و معذرت خواهی کردم که نتونستم بهش زنگ بزنم و خوابیدم>صبح باز دیدم همون پیامک دریافت شده_کنجکاور شدم و شماره رو با نام ناشناس عجیب ذخیره کردم_رفتم دانشگاه_در راه کتابخانه_چندبار بهش زنگ زدم_هی چند تا بوق و بعد صدای اپراتور میامد که در دسترس نمی باشد_کلافه شدم و پیامک زدم _چه عجیب، میگید تماس بگیرم ولی حالا جواب نمی دید_گوشی رو گذاشتم روی میز_و با دوستم نشستیم به حل تمرین_بعد چند دقیقه پیامکی رسید با نام ناشناس عجیب_ دوستم خندید_منظورش رو فهمیدم گفتم نمیدونم کیه و چی میخواد چند بار پیام داده>خندید و گفت نکنه دختره_با خنده جواب دادم نه بابا دختر با من چیکار داره(البته احتمال میدادم ان هم در حد_یک در میلیارد)دوباره همان پیامک تکراری بود_زنگ زدم_دختری بود>19ساله>از دیار تهران>>>>دختری تنهایم _روزگارم خوش نیست_اسمانم ابریست_دوست میخوام دوست_و شریکی چون دوست_و...<<<<سه روز بیشتر باهاش حرف نزدم_هر وقت سوالی میکرد میگفتم خوب دلیلی نداره شما بدونی چون ما که نمیخواهیم با هم رابطه ای داشته باشیم_نه اسمم رو میدونه و نه چیز دیگه ای_فقط میدونه رشتم چیه و حدودآچند سالم هستش _روز اول بهش مشکوک بودم_روز دوم براش متاسف_و روز سوم خودم رو ناتوان در کمک و جواب به احساس او یافتم_و خداحافظی لازمه ی این ناتوانی بود

دوست ندارم فکر کنم او دختر بدی بود یا هر احتمال دیگه ای_میخوام هرچی که شنیده رو باور کنم _نمیدونم چرا

و امیدوارم ان دختر حرف من رو گوش داده باشه و ناشناسی رو دیگر در احساسش شریک نکنه ویا حداقل  اگر بار دیگری اتفاقی به شماره ای پیامک زد_طرف مقابل دختری باشد دانا تابتواند دوستی باشید مهربان

پی نوشت:

1_این اولین باری بود که با یک دختر تلفنی در باره این موضوعات هم کلام می شدم_اخرش به این نتیجه رسیدم که شیطان دوست داره ما ادمها اینجور با هم رابطه برقرار کنیم

2_دختر ناشناس باعث بوجود امدن دو سوال در ذهنم شدکه_ایا هم صحبتی در این دنیای مجازی _کار درستی هست یا نه؟اصلآ چه تفاوتی بین این دو نوع ارتباط تلفنی و مجازی وجود داره؟

++++بعد از دریافت نظرات متفاوت و جالب شما بزرگان>گفتم شاید لازم باشه این چند خط رو اضافه کنم++++

زمانی که خواستم دلایلم رو برای صحبت نکردنم ارائه بدم>یکی از دلایلی که کاملآ بدون فکر کردن  >جملاتش بر زبانم جاری شد_این بود که>احتمالآ ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم_چون من ملاکهای زیادی _و شاید عجیبی در مورد همسر ایندم در ذهن دارم_شاید شما هم ملاکهایی داشته باشی>فکر کن با هم همصحبت شدیم _اگر من ادم خوبی باشم _شما انتظار داری فردا روز همسرت هم مثل من باشه_اگر این جور نباشه_شما از همسرت دلسرد میشی و مشکلات زیادی خواهی داشت_واگر من ادم بدی باشم_شما با شنیدن نام یک مرد _ یاد من خواهی افتاد وبه خاطر من از تمام مردان متنفر خواهی بود_و باز دوچار مشکل خواهی شد

پی نوشت:

3_هرچند این جملات رو بدون فکر کردن گفتم_اما هنوز معتقدم حرف درستی زدم

4_گاهی با خودم میگم کاش ان دختر _فقط میخواست من رو سرکار بگذاره_و کاش مشکلی در زندگیش نداشته باشه


 
commentنظر شما؟ ()
 
 
ماجرای دو sms _ قسمت اول(نتیجه داد)
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
commentنظر شما؟ ()