کاملاًمحرمانه

حضرت محمد(ص):هرگاه مردم ستمگرى را ببينند و او را از ستم باز ندارند، دور نيست كه خداوند همه آنان را كيفر دهد.

 
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
نویسنده : محرمانه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٥
 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود کهبود 

.بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

)این وطن هرگز برای من وطن نبود(

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران دررویای
خویش‌داشته‌اند.ــ

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی کهدر آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تاهر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)
این وطن هرگز برای من وطننبود(

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست،زند‌گی آزاد است
 

و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

)در این «سرزمین ِ آزاد‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نهآزادی(

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تاستاره‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغبرده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگافکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین بهنصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌یبی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدنزر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همهچیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.سیاهپوستم، خدمتگزارشما همه.
 
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروزمحتاج کفی نانم.هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانمکه هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست بهدست می‌گردد.با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوزرعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آنمایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرودمی‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کردهکه هم اکنون هست.آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجویآنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلندو
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحلآفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاد‌گان» را بنیان بگذارم.

آزاد‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایستبشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزادباشد.سرزمینی که از آن ِ من است.ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان،من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
درریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوانما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگارندارد.از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مانرا آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطنبرای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهدبود!رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان،رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:همه جا را،سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!  

 

شاعر:لنگستون هیوز 

ترجمه: استاد احمد شاملو



 
commentنظر شما؟ ()