کاملاًمحرمانه

حضرت محمد(ص):هرگاه مردم ستمگرى را ببينند و او را از ستم باز ندارند، دور نيست كه خداوند همه آنان را كيفر دهد.

 
مزاحمک
نویسنده : محرمانه - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

خسته ی راه دانشگاه_ تازه رسیده بودم خونه(پر از خستگی)

به بقیه سلام کردم و  وسایل رو گذاشتم یک گوشه_ دکمه های پیراهنم رو داشتم باز میکردم _که زنگ در به صدا در امد_گوشی رو برداشتم_گفتم(بله>>>کسی جواب نداد(با خودم گفتم شاید پیر مردی پیر زنی هستش _نشنیده صدام رو _یا....

در هر صورت چون کوچیکتر خانه بودم_باید خودم می رفتم جلو در_ رفتم تو حیاط _حوصله بستن دکمهای پیراهنم رو نداشتم دو لبه ی پیراهن رو به هم رسوندم و با دستم نگهشون داشتم_در رو باز کردمتعجبیک پسر بچه داره با زحمت از المک گاز پایین می یاد

نیشخندتعجببا خنده ی همراه با تعجب داشتم نگاهش می کردم(نگاهش به من افتاد)و همونطور با زحمت و شاید ترس از المک گاز  پایین امد

بالاخره پیاده شد_با خنده ازش پرسیدم =شما زنگ زدی_جواب داد( اله)چیزی نگفتم و بهش میخندیدم_سریع شروع کرد به دویدن_داد زدم صبر کن_برای چی زنگ زدی_جواب نداد_و فقط می دوید_تا رسید به یک نفر دیگه_که هم قد و هم لباس خودش بود(شاید دوقلو بودن)و با خوشحالی و هیجان بهش گفت _ازم پرسید شما زنگ زدی خندهو هی میخندید

پی نوشت:ما که ان قدی بودیم _  والا از این کارها نمی کردیمفرشته


 
commentنظر شما؟ ()