کاملاًمحرمانه

حضرت محمد(ص):هرگاه مردم ستمگرى را ببينند و او را از ستم باز ندارند، دور نيست كه خداوند همه آنان را كيفر دهد.

 
خانه ی ما و حیات وحش
نویسنده : محرمانه - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
 

میشه گفت همه ی اعضای خانواده ما حیوانات رو دوست دارن

البته پدر و مادرم قبلنها یک کم گیر میدادن بهشون اما آنهام عادت کردن

مادرم قبلن هی گله شکایت میکرد که نگاه کنید این گنجشکها حیاط رو کثیف میکنن_گربه می یاد تو باغچه می خوابه و...

پدرم هم خوب از اینکه گنجشکها(فکر کنم از بیکاریخنده)شروع میکنن به کندن برگ درختهای حیاط شکایت داشت که خوب انگار دیگه با این قضیه کنار آمده چون بنظرمیرسه به درختهای انار برکت میدن(جوری که تو این دو سال آخر (تابستون هر کسی وارد خونمون میشه از زیادی انارها کلی ذوق زده میشه و حی میگن :کی اناراتون میرسه بیایم بخوریم و ببریم و... ((ایشالا امسال چشم نخورن اناراموننیشخندچشمکشماهم تشریف بیارید در خدمتون باشیم))

زمستونها انگار هر روز تو خونمون برای گنجشکها عروسی برگذار میشه(میریزن تو باغچه دنبال غذا)یکی دوتام که نیستن (نشمردمشونیول اما فکر کنم بیشتر از 100تا هر روز میان)حیونیا تو سوز و سرما حق هم دارن(اول داداش کوچیکم مسئول غذاشون بود_بعد من هم بهش کمک کردم_بعد چند وقت مادرم وبقیه ی اعضای خانواده به ما پیوستن )حالا خوبه اگه بی سر و صدا بیان غذا بخورن و برن(وقتی نزدیک ظهر میشه انگار مجلس عروسیس_شروع میکنن به آواز خوندن و اینور انور پریدن)حالا ما به کنار(بنده خدا ها همسایه هامون)ظهرها با صدای اینها مگه میشود خوابید(خندهاین مرغ عشق هامون هم شده بودن مجلس گرمکنشوننیشخند(چند سال حیاطمون شده تالار پذیرایی)

حتمن تا حالا قمری خانگی دیدید(خدا نکنه بیان تو نقطه ی بدی آشیونه بسازن)فقط باعث اذیت هستن_ انقدر خودشون رو مظلوم نشون میدن که آدم دلش نمی یاد خونشون رو خراب کنه( همین3سال پیش بود آمده بودن روی لوله ی بخاری اتاقم آشیونه ساخته بودن )زمانی که هوا داشت سرد میشود رفتم چک کنم ببینم لوله بخاری مشکلی نداره که دیدم بله (از همه جای  این خونه_ آمدن یک راست روی لوله ی بخاری اتاق من(اول کلی کفری شدم (آخه جا قحطاعصبانی بود)ولی بعد دلم براشون سوخت)گفتم باشه حیونیا زندگیشون رو بکنن _در هر صورت تو آن سرما ناراحتبدون بخاری زمستون رو سپری کردم(شبها چند تا پتو روم مینداختم تا یخ نزنمخندهوقتی میرفتم پایین شبیه اسکیموها میشدم (مادرم میگفت :مگه مجبوری خوب بیا پایین تو پذیرایی بخواب)از شما چه پنهون یک بار حواسم نبود بخاری رو روشن کردم ولی سریع یادم امد که وایتعجب تفلیها روش نشستننیشخند)

ما خونمون ٣طبقه هستش من که ١٣_١۴سالم بود هنوز دو طبقه ی آخر_در و پنجره ی درست حسابی نداشت و خوب گچ کاری هم نشده بود)یک روز همینطوری سر سفره نشسته بودیم که مادرم گفت _چند وقته دیدم یک گربه زیاد تو طبقه دوم میره می یاد بعد حالا که رفتم نگاه کردم_ دیدم چند تا بچه هم (حیونی)به دنیا آورده _ما بچه هام کنجکاو شدیم ببینیم چه جورین_ آمدیم طبقه دوم دیدیم بله(خانم گربه)رفته توی کنج یکی از کمود دیواری های آخر خونه_ اتاق زایمان ساخته(البته خود مادر گربه ها رو که ندیدیم)فقط بچه هاشو نگاه میکردیم(حتمن اگه مادره میبود و  مارو میدید به شدت عکس العمل نشون میداد)بعد رفتیم براشون شیر آوردیم و ریختیم تو بشقاب اما چون خیلی کوچیک بودن هنوز نمیتونستن درست راه برن_بعد چند روز دیدیم که مادر گربه ها فهمیده بود که ما به مخفیگاهش سر میزنیم همه ی بچهاشو جمع کرده بود و رفته بود

چند وقت بعد از این قضیهدیدیم  یک قمری خانگی_ تو طبقه سوم بالای در اتاق رفته آشیانه ساخته و جوجه هاش کلی سر و صدا میکردن_که آنهام به سلامتی پراشون در آمد و تشریفشون رو بردن

چند سال بعد یک روز داداش کوچیکم امد که :بیاید ببینید تو اتاق طبقه سوم یک مرغ عشق نشسته_دیدیم بله یک مرغ عشق سفید بسیار زیبا داره پرواز میکنه سریع داداشم( با حالت کاماندویی) پرید تو اتاق و پنجره رو(که انگار از انجا امده بود رو بست)و با چادر مادرم حیونی رو به دام انداخت(بعدش دیدیم کسی نیومد سراقش و خوب میگن پرنده که آزاد باشه مال کسی نیست و از اینچیزا)پس نگهش داشتیم یک زوجهنیشخند هم براش خریدیم (بعد این خانم و آقا که ازدواج کردن)چندتا تخم گذاشتن که فقط یکیش به نتیجه نشست_یک مرغ عشق شیطان بلا _پرید تو دنیا واقعن موجود شروری بود

البته شیطان بودن این پسر کوچیکه شون تقصیر من بود_خیلی بهش رو دادم _همیشه از قفس می اوردمش بیرون و پروازنیشخندنشونش میدادم(مسخره نکن(هی مینداختمش بالا پایین تا بتونه پرواز کنه))

کلی خلبانی بلد شده بود(داداش بزرگم میگفت تو انقدر که به این پرنده دست میزنی حتمن میکشیش)

بعد چند وقت دیدیم انگار این دو مرغ عشق عاشق زدن تو خط افزایش جمعیت 3تا دیگه جوجه تقدیم جامعه کردن_ که همین شیطون بلا که خدمت شما معرفی کردم (یک روز که من ازش قافل شده بودم دیدم هر سه تا رو فرستاده ان دنیا

بعد چند وقت مرغ عشق پدر از دنیا رفت_ 1-2سال بعد هم مرغ عشقمادر_رحلت فرمود(ما هم دیدیم این مرغ عشقپسر(از تنهایی انگار دپرس شده))رفتیم و از یکی از دوستای داداشم براش یک عروس اوردیم(یک مرغ عشق زرد رنگ با خطهای سبز بسیار زیبا(به نام ((خانم مینا)))واقعن قشنگ هستش(یک سالی گذشت دیدیم اینها چرا بچه دار نمیشن)ولی عقلمون به جای قد نداد(تا اینکه مرغ عشق پسر نیز بدرود حیات گفت)دنبال یک شوهر مناسب برا این عروس سیاه بخت افتادیم که  فهمیدیم _بله_این مرغ عشق (آقا مینا بوده)نه خانم مینا(بله ایشون نر بودن)در هر صورت بعد از چند وقت باز رفتیم سراق دوستمون که حیونی تنهاس براش هم صحبت بفرس(ایشون هم بهمون یک جفت مرغ عشق داد با یک مرغ عشق نر اضافه (حالا هم باز آقا مینا با یک مجرد دیگه هم خانه شده)هر چند وقت یک بار گربه های محل حمله میکنند به قفس این مرغ عشقها ولی هر بار تیرشون به سنگ میخوره(که ایشالا داستان ماجرای اینها باشه برای بعد)

و در آخر از همینجا به ظالمین جهان ارز میکنم(ایشالا که مترجم داشته باشن) _حالا که انگار بی دلیل آدم میکشید و عین خیالتون نیست_ لطفن به حیوانات محبت کنید _چون خدا مطمئنن جواب محبتتون رو میده_و نمیدونم تا حالا حیون تو خونه داشتید یا نه (میشه گفت با حرکاتشون با آدم حرف میزنن _و ابراز علاقه میکنن_مرغ عشق ها پایین بالا میپرن_اگه غذا نداشته باشن بهتون میفهمونن و...)

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی در افتی به پایش چو مور

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

توانا تر از تو هم آخر کسی است

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

(سعدی (علیه الرحمه))


 
commentنظر شما؟ ()