توکل بر خدا...؟

چند وقت هستش که با اساتیدم صحبت کردم که  بتوانم برنامه کلاسیم رو طوری تغییر بدم که صبحهام خالی باشه_تا بتوانم دنیای (تجارت و فن)  رو که به خاطرش درس میخونم تجربه کنم_و با خودم دو _دوتا_ چهارتا کنم ببینم اصلن این درس خواندن ما_ وقت تلف کردن هست یا نه=اصلن فردا روز مدرک بگیرم (کسی نگاه به مردکم_معدلم_ و اینجور چیزها میندازن یا نه)

اینکه چرا به این فکر افتادم (داستان دار)

چند روز پیش با چند جا پرس و جو _توانستم یک مغازه که کمی با رشتم تناسب داره رو پیدا کنم_همین که وارد مغازه شدم(پدر صاحب مغازه اشنا در امد)روز بعدش که رفتم(حاجی کل بییوگرافی خانوادم و فامیلم رو (بروز رسانی)کرد(یعنی پرسید از فلانی چه خبر و...)

زمانی که رفتم با صاحب کار صحبت کنم(بنده خدا کلی حرف زد )_از خواستهاش گفت _و کلی هم تحویلم گرفت . می گفت:نگاه کن اقای محرمانه _ما با افرادی که درس نخواندن فرق داریم_همین من چون مهندسی دارم کلی از همکارام جلو هستم_تازه شما هم چون مهندسی می خوانی_مطمئن باش سریع کار رو یاد می گیری_و...(شما رشتت هم فنی هستش با یک چیزهایی اشنایی  و...)(من هم هی می گفتم بله_حق با شماس_شما لطف دارید و...)

پدر این جناب مهندس هم (به دلیل اینکه باز نشسته حساب میشه)همیشه تو مغازه ی پسرش حضور داره و کلی هم برای خودش استاد شده(روز بعد برگشت بهم گفت)ببین اقای محرمانه شما امین ما هستی باید حواست به همه چیز باشه _باید مواظبابروعینکبقیه هم باشی و..)

 هر چند صاحب مغازه دوست داره بعد از ظهرها هم برم  پیششون_ اما چو زیادی گرفتاری پیش می یاد بهش گفتم (مژهفقط _صبحها)این چند روز اول_  بعضی وقتها فقط مسابقه ی مگس پرانی داشتیم _بعضی وقتها هم خوب یک کارهایی مراجعه می کردند

تا اینکه دیروز صبح شاگرد مغازه(که از من کوچکتر هستش) زنگ زد که جناب محرمانه من نمی تونم برم در مغازه رو باز کنم (مهندس گفته کلید رو بدم شما_تا شما در رو باز کنی)من هم با اکراه _گفتم باشه(مجبوم دیگه(اگه بگم نمیشه_مگه نوکر استخدام کردیعصبانی) می گن ببین هنوز نرسیده داره_کلاس میذاره)

همینطور که داشتم لباس می پوشیدم برم سر کار(با خودم گفتم _امروز که دانشگاه خبری نیست _کسی امتحانی _چیزی نمی خواد بگیره_ حالا هم که فقط باید برم کلید رو از خونه ی طرف بگیرم)پس لازم نیست بگم توکل به خدا_اصلن پیش خدا کاری ندارم و...)

چون  خونشون سر راه بود _ رفتم جلو خونه ی شاگرد مغازه_کلید رو گرفتم_بعد هم یک تاکسی گرفتم تا برسم جلو مغازه(داخل تاکسی دو نفر مسافر دیگه هم نشسته بودن_داشتن از مشکلاتشون می گفتم _راننده تاکسی فکر کنم داشت در مورد تعویض نشدن تاکسیش می گفت_یکی از یارانه ها _و گران شدن لاستیک می گفت _ان یکی دیگه یک مشکل دیگه داشت و...(من هم برای خوشمزه بازی (و بوجود اوردن یک طنز سیاسی)گفتم (فقط بگید دست شما درد نکنه)همه یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداختن(دوباره خجالتگفتم اره دیگهنگران(شما فقط باید بگید دست شما درد نکنه)(بالاخره انگار متوجه منظورم شدناوهعینکنیشخندخندیدند _و شروع کردن به سیاسی کردن قضایانیشخند(یکی شون دیگه داشت تند میرفت(گفتم بابا بی خیال (حرفهای خطر ناک نزنی _بعد راننده تاکسی به طرف گفت_ نشستی تو تاکسی داد میزنی _نمی گی یک نفر از بیرون بشنوه و...

چون بحث جالب شده بود (من هم با اینکه از مغازه رد شده بودیم به راننده چیزی نگفتم و کلی حرف زدم(بعد که دیدم بابا خیلی از مغازه دور شدم _به راننده گفتم وایستا_و خوب چون پول رو قبل از سوار شدن حاضر کرده بودم_سریع حساب کردم و تاکسی هم رفت)

رفتم سمت دیگه ی خیابان و سمت مغازه رو پیش گرفتم _نرسیده به مغازه(دستم رو توجیبم کردم تا کلید رو در بیارم(فهمیدم)_وای کلید نیست_دوباره گشتم_ولی باز نبود_همه ی جیبم رو خالی کردم _گشتم)دیدم _وای نیست

حالا با ابرو ریزیش چیکار کنمنگران_چطوری بگمگریه_چی بگماوهخجالت_(خدا می خواهی حالم رو بگیریناراحت)(همه دیگه میگن این مهندس قلابی هست(نتونسته یک کلید رو نگهداره)(خدا جون نمی گی _دیگران بفهمن چی میشه)(اصلآ کسی با کلیدها بیاد دزدی چی؟)(خدا فهمیدم_ببخشید_شرمنده و...

وای خدا پیدا بشه چشمک...$...پول میندازم (صندوق ایتام)

(همه ی این فکرها تو چند ثانیه از ذهنم گذشت)

با خودم گفتم تاکسی که رفت(اگرم انجا افتاده باشه که _کاریش نمیشه کرد(البته کاری هم با جیبم نداشتم که انجا بیوفته))پس فرضیه های دیگه رو دنبال کنم( مسیر رو برگشتم _اما نبود_رفتم همانجا که پیاده شده بودم(انجام نبود)رفتم سمت دیگه ی خیابان و سوار تاکسی شدم تا برم جایی رو بگردم که سوار تاکسی شده بودم _چون قبل از سوار شدن _دونبال پول خورد گشته بودم_شاید ان لحظه افتاده(همینطور که تاکسی داشت میرفت(دیدم بنده خدا_ شاگرد دیگه ی مغازه منتظر نشسته)تاکسی رفت و رفت تا رسیدم به محل سوار شدنم_از تاکسی پیداه شدم و مسیر رو تا دم خانه ی شاگرده_ گشتم(اما نبود(دوباره مسیر رو از برگشت چک کردم(می خواستم برم سمتی که سوار تاکسی شده بودم(همینطور که از چمنهای وسط خیابان رد می شودم(با خنده به خودم گفتم (اینجا هم افتاده باشه_باید همه ی چمنها رو بکنم تا 2تا کلید پیدا کنم_پس به راهم ادامه دادم(با حدس رفتم جایی که سواری تاکسی شده بودم(اما نبود)_موبایلم رو در اوردم تا به شاگرد مغازه زنگ بزنم و ماجرا رو بگم(تا اگه کلید یدک داشت بیاره در رو باز کنیم(شاید هم میشود راضیش کرد که ماجرا رو به کسی نگه)اسم طرف رو تو حافظه پیدا کردم(رفتم رو شمارش تا زنگ بزنم همین طور که به صفحه نمایش موبایل نگاه میکردم _ دیدم(یک چیزی داره رو اسفالت برق میزنه(دقت کردم دیدم_شبیه ورق فلزی هستش_نزدیک شدم دیدم _(وایتعجب)کلیدهاس_رفتم و برداشتمش(حلقش کج شده بود _انگار چند تا ماشین از روش رد شده بودن)هوراتو پوست خودم نمی گنجیدمنیشخندبغلتشویقمژه(آره دیگه پیدا شده بود)همین که کلید رو برداشتم دیدم یک تاکسی به سمتم می یاد رفتم عقب (وقتی دیدم با یک نگاه مشکوک بهم خیره شده)صدا زدم تا وایسته _و سوار شم_تا هم شک طرف از بین بره(که چی از رو زمین برداشتم)هم  اینکه من به سر کارم برسم

تو راه فقط خدا رو شکر می کردم_و چاکرم _نوکرم می گفتم

و بعد با خودم گفتم:دیدی محرمانه _ما همیشه به خدا محتاجیم_اگه کمکمون نکنه_ممکنه یک اتفاق پیش پا افتاده و کوچک برامون مشکل بزرگی به وجود بیاد_(از ابرو ریزی _تا نابودی سرمایه ی دیگران _تا....

/ 0 نظر / 11 بازدید