خسته...

سلام

و باز سلام>فعلآ خیلی خستم>و میشه گفت تمام احساسات (درهم) رو در این لحظه با هم دارم

راستش بعضی وقتها با دلیل که در اصل میشه بهش گفت دلیلش عقلانی نیست> دپرسی می یاد سراغم

یعنی میدونید>با خودم میگم ناشکری هستش که>بخاطر چیزهای بیهوده غمگین باشم>و خب با غمگین بودنم>نعمتهای خدا رو نادیده بگیرم> و در نتیجه نا شکر باشم> خب وقتی هم که ادم ناشکری باشم>فکر کنم نعمتهای خدا از دستم خواهد رفت>پس ان وقت >واقعآ انسان بدبختی خواهم بود>بدبخت به این معنی که >لطف خدا از من گرفته شده است

راستش تو این مواقع>تو دلم به خدا میگم:(خب من درسته حالا برای فلان موضوع ناراحتم>ولی فراموش نکردم که شما تاحالا بهم لطف داشتی>ولی چه کنم که تو این لحظه نمی تونم به ان موضوع فکر نکنم)

اره دوستان>اره مخاطبین عزیز>اره بزرگواران>اینجوری سعی میکنم شکر خدا رو بجا بیارم تا >اینکه(کفر نعمت نکرده باشم )چون حتمآ شنیدید که میگن

شکر نعمت=نعمتت افزون کند>کفر= نعمت از کفت بیرون کند

شاید بگید >این محرمانه هم >زده تو خط شعار دادن>اما باور کنید من از ته قلبم به این جمله اعتقاد دارم

شاید شما افرادی رو دیده باشید که به نظر اهل شکر نعمت کردن نباشند>من فکر میکنم یا انها >قلبآ شاکر خدا هستند >یا خیرشون به دیگران زیاد میرسه(و اینجوری دارن نعمت رو قدر میدونند)>یا یک جوری (یک جایی)خدا انها رو زده یا داره میزنه

شاید باز بگید >این داره شعار میده>ولی فکر میکنم>اگر ادم گیر شیطان بیفته(اسیر=بنده)شیطان شده باشه>این یعنی عین >خدا زدگی(یعنی ان ادم دیگه جوری شده که سخته به راه راست برگرده)

شاید فهمیده باشید>که من تو جمله ی قبلی ننوشتم>خدا ولش کرده>چون فکر میکنم خدا انقدر مهربانه که کسی رو ول نمیکنه>این ما هستیم که<از خدا فاصله میگیریم

نمیدونم شاید شما هم مثل من این حالت رو داشتید که>وقتی یک کار بدی انجام دادید>یک جورایی دوست ندارید بندگی خدا رو >باز داشته باشید>یعنی این دوست نداشته>خواست من و شماست>نه خواست خدا

راستش به یک دلیلی دوست ندارم جمله ی پایین رو که تو ذهنم هست رو براتون بنویسم>اما مینویسم>شاید یک جایی >شاید ان دنیا>به دردم خورد>و خب هم چنین به درد شما هم بخوره

تا حالا شده یک کار اشتباهی رو انجام بدید>و در کسری از ثانیه ای بعد از ان>یک انسان که معلولیت جسمانی(ظاهری)داشته باشه رو دیده باشید

شما بعد از دیدن ان انسان>چه حسی بهتون دست میده<برای من که یک حس...(ولشکون>نمیگم چه حسی پیدا میکنم=فکر کنم همه ی ما شبیه هم ان حس رو تجربه کنیم)

___________

ببخشید که مطلب شادی بخشی ننوشتم>و ببخشید کمی حالم گرفته بود(و فعلآ هست)>میدونید اخه کمی دغدغه دارم>دغدغه ی اینده>اینکه ایندم چی میشه>تا حالا چیکار کردم >چی بدست اوردم>دارم به کجا میرم (کارهایی که انجام میدم چه فایده ای داره)و...(خیلی چیزهای دیگه که از حوصله ی شما بزرگان _ خارجه)

_________________

شرمنده از نگاه پریشان و خسته ام

شرمنده از تمامی اندام بسته ام

لطفآ بیا و قطره ی شبنم،محبتی

برجان ما،رسان و مگو،،نیست فرصتی

_______________________________

خدانگهدار

/ 1 نظر / 13 بازدید
مایسا

منم بعضی وقتا دپ میشم مثل تو ولی همه مسخرم میکنن