بچه بودم>شما ببخش

بچه که بودم

همه چیز رو ساده می دیدم

کار مهمی نکرده با داداشش وایستاده>کار مهمی نکرده اب نخورده>کار مهمی نکرده که ادم خوبی بوده ،چون پسر امام بوده

اما کم کم فهمیدم >او>انسان بزرگی بوده>او لایق عشق ورزیدن>چون او تمام ،محبت بود

بچه که بودم با خودم میگفتم>اگر من هم تو کربلا می بودم>حتمآ مثل ان بزرگان رفتار میکردم>جلو تیرها  ، وامیستادم ، و...

اما بعد فهمیدم>خیلی مردانگی میخواد>تا ادم جلو چند هزار انسان بی وجدان>لحظه ای پا پس نکشه>خیلی باید عاشق خدا باشی<خیلی

پی نوشت:هنوز داره به حضرت عباس(ع) ظلم میشه>> ابوالفضل عباس بن علی بن ابیطالب>>بخاطر صورت زیبا شد>باب الحوائج؟

/ 6 نظر / 10 بازدید
نازی

سلام وب جالبی داری اپ قشنگی بود خوشحال میشم به من سر بزنی.اگه دوست داشتی بگو تا تبادل لینک کنیم منتظرما[گل]

نفس محمدی

سلام . باهات موافقم . اون زمان ، تو اوج جاهليت ، جلوي اين همه نامرد كه زن و بچه ي آدمو جلوي چشاش ميكشن واقعا مقابله كردن باهاشون مردونگي ميخواست . مطلبت قشنگ بود . موفق باشي . [گل]

سید علی تقوی

سلام لینکتو عوض کردم این نوشته ات خیلی ساده بود مثل اینه یه بچه دبستانی انشا نوشته!!!!!!!!!!!!!! تو ای سادگی نتونستم معنایی پیدا کنم کمکم کن بفهمم منظورت چی بود ولی اینو بدون که الان کربلا تهران است و عاشورا نزدیک است

اوا

به نظر من که تشخیص حق از باطل واقعا سخته! و این سختتر از جلوی تیر وایسادن و اب نخوردنه!

اوا

عه! فکر میکردم این نظر برای بالایی گذاشتم!