دید و بازدید

سلام

فکر کنم خیلی وقته مطلب ننوشتم>و خوشبختانه  فکر کنم کسی از نبود من غمگین نشده>راستش من تو دنیای واقعی هم دوست دارم اگر نبودم کسی غمگین نشه>اخه اینجوری بقیه کمتر دوچار مشکل میشن>خوبه وقتی هستی همه بخوانت ((همین خواسته در زمان بودن خیلی شیرین تر از غمگین بودن در زمان نبودن هستش))

خب بگذریم>چند وقته بشدت احساس خنگ بودن میکنم

اون از امتحانات دانشگاه >و این هم از دیدار دوستان نا اشنا

اخه میدونیدخندهخجالتتو این دوماه 5-6نفر از بچه های قدیم رو دیدم>اما به زور یادم می امد که اینها کدوم دوستام هستن

اولی رو تو کتابخانه ی دانشگاه دیدم>چند بار به بچه هایی که سر صدا میکردن تذکر داد اما به حرفش گوش ندادن>چهرش خیلی برام اشنا بود>بعد از چند لحظه برگشتم به بچه هایی که سرصدا میکردن تذکر دادم و انها هم خجالت زده کتابخانه رو ترک کردن>بعد رو کردم به همون چهره ی اشنا نگاه کردن و بهش گفتم تو من رو نمیشناسیمتفکربهم نگاه کرد و گفت نهخجالتگفتم مطمئنی >گفت اره >شروع کردم به پرسیدن مکانهایی که امکان هم نشینی مون بوده>اما همه رو گفت نه>غیر از هنرستان که مطمئنم تو انجا هم کلاس بودیم(اما چه میشه گفت وقتی بنده خدا اصلن به مخش فشار نمی یاره

دومی رو تو کتابخانه ی شهر دیدم>برام چهرش اشنا بود>ولی او من رو یادش بود>بند خدا دنبال مدرس ریاضی میگشت>منم گفتم شرمنده من خدم امتحان دارم >فقط شمارش رو داد که اگر کسی رو گیر اوردم بهش معرفی کنم

سومی رو تو صحافی دیدم>چهرش یادم بود اما اسمش و دوره ی دوستیمون رو فراموش کرده بودم>هرچی به مخم فشار اوردم نشد>اخر وقتی داشیم تبادل شماره میکردیم>از هم پرسیدیم

چهارمی رو برای کاری که قرار بود شروع کنم دیدیم>دوست دانشگاهی دوستم بود>هم هنرستانی بودیم ولی اسم هم رو فراموش کرده بودیم(بازم وقت شماره دادم از هم پرسیدیم)

پنجمی رو دیروز جلو کتاب فروشی دیدم >بعد کالی زور زدن یادم امد که زمان کنکور تو کتابخانه  با هم اشنا شده بودیم

ششمی رو هم دیروز جلو مغازش دیدم>نزدیکای افطار بود و با کلی اسرار من رو تا خونه رسوند تو راه از کارش گفت و از اینکه تا دیپلم بیشتر نخونده>همونجا با کلی تیز بازی میخاستم مفهمم کجا باهم بودیم که به یه نتایجی هم رسیدمخندهنیشخندخجالت

 

اره دوستان خیلی بده ادم اینجوری ضایع شه>تا حالا زیاد پیش امده که دیگران گفتن تو خیلی اشنا میزنی>من هم گاهی وقتا زدم تو پرشون که اره همه همینو میگن>گاهی وقتام دونبال وجه اشتراک گشتم>گاهی وقتها هم اگر اشنا بوده سریع صمیمی باز در اوردم>تا یک کم وقت داشته باشم یادم بیاد طرف کی بوده

-------------------------------

امروز یاد گذشته ها کردم>شروع کردم به خوندن نظرات قدیم وبلاگم>به چند تا از بچه ها سر زدنم >بعضی ها که کلن وبلاگشون رو جمع کرده بودن>از رفتن بعضی هرچند خیلی وقت بود هم صحبت نشده بودیم >ولی کلی دلتنگ شدم>یکیشون وبلاگ نیمه روشن بود که کلی باهم کل کل داشتیم>یادش بخیر

هر کسی هرجا هست خوش و خرم باشه

راستی چند وقت هست یک نیمچه شرکتی افتتاح فرمودیم >سه روز نشده>شریکم گفت اخلاقش بهم نمیخوره و میخواد جدا شه منم گفتم باشه>دو روز پیش هم پدر محترمه قسط اجاره دادن دفتر اینجانب رو داشت که باز این جانم با کمال ارامش گفتم باشه(یعنی ته دلم گفتم شاید هنوز برام زوده(گفتم اصلآ هرچی خدا میخواد))اما دیشب خبردار شدم که مستاجر دفتر اینجانم از اجاره کردن انصراف داده و انگار خدا میخواهد ما ادامه بدیم

برام دعا کنید

پی نوشت :به طور کاملآ اتفاقی (دید و بازدید)نام کتابی از جلال ال احمد هستش که چند شبه دارم میخونم>داستانهای جالبی داره(تا حالا 4 تاشو خوندم به نظر من که بیشتر تو مایه های نقد دینداری مردم ایرانه)بعضی از جاهاش یک جوریه ؟

تا دوباره دیدار >خدانگهدار

/ 0 نظر / 11 بازدید